ایران
قصیدهٔ ایرانزمین
به نامِ خداوندِ خورشید و تیغ
کز او شد جهان پر ز فریاد و میغ
خداوندِ ایران و دریای نور
خداوندِ البرزِ پولادزور
خداوندِ آن خاکِ آتشسرشت
که از رنج، فردوسِ دیگر بهشت
همان مرزِ آزادگانِ کهن
که نامش بماناد تا انجمن
از آن روز کآتش به گیتی دمید
و خورشید بر چرخِ گردان رسید
ز ایران برآمد خروشِ نخست
کز او بندِ تاریکی آمد گسست
چو جمشید بنهاد زرّینکلاه
جهان شد پر از فرّ و آیین و راه
چو کوروش برآمد ز دامانِ پارس
بلرزید از آوازهاش روم و فارس
نه از بهرِ خون بود و شمشیرِ کین
که او داد را کرد بر تخت، زین
جهان را چنین گفت کای مردمان
مبادا ستم بر دلِ بیکسان
پس آنگه چو داریوشِ گردنفراز
جهان را بپیمود با فرّ و ناز
ز دریا گذر کرد و کوه و دمان
ز فرمانِ او رام شد آسمان
به هر مرز کآورد ایرانسپاه
زمین بوسه میداد بر پیشگاه
ز ایران، هنر خاست و فرهنگ و داد
ز ایران، دلِ شب به روشن فتاد
چو اهریمن آورد رویِ نبرد
برآشفت ایران چو شیرِ نژند
ز توران چو برخاست گردِ سپاه
دلِ کوه لرزید از آن رزمگاه
برآمد ز زابل یکی پیلتن
که لرزید از او دشت و شمشیر و زن
تهمتن، یلِ رستمِ نامدار
که بودش ز مردی جهان شرمسار
چو بر زین نشست آن یلِ پرخروش
ز نعرهش بگریخت از ابر، هوش
به گرزش اگر کوه پیش آمدی
ز بیمش دلِ سنگ خون آمدی
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
پر از خون شد این خاکِ گوهرنگار
دو مارِ سیه رسته از دو کتف
جهان گشته از ظلمِ او تیرهدف
جوانانِ ایران به خون خفتهاند
مادران در عزا، دیده آشفتهاند
برآمد ز آهنگری کاوهای
که آتش زده در دلش شعلهای
درفشی ز چرمِ کهن برفراشت
زمین را ز بیدادِ ضحاک کاشت
فریدونِ بیداردل نیز خاست
به گرزِ گران، پشتِ اهریمن کاست
چنان زد بر آن اژدهایِ پلید
که لرزید از آن ضربه، چرخِ سپید
از آن روز، ایران چو خورشید ماند
اگر زخم دید، باز جاوید ماند
سکندر بیامد به آتش، به خون
که سازد ز ایران، یکی دشتِ دون
ولی نامِ ایران فروزان بماند
چو سیمرغ بر قله، تابان بماند
چو مغول به تاراج آورد تیغ
جهان گشت چون شامِ بیصبح و میغ
ز هر شهر، آتش به گردون رسید
ز هر کوی، بانگِ جگرخون رسید
ولی باز ایران ز خاکسترش
برآورد سر چون سحر از درش
نه با کاخ ماند و نه با تاجِ زر
که ایران بمانَد به مردانِ سر
به فردوسیِ پاکدل زنده ماند
که جان را به پایِ سخن درفشاند
اگر او نمیبود و آن شاهنامه
نمیماند از پهلوانان، نشانه
کنون نیز اگر ابرِ دشمن رسد
اگر خنجر از پشت بر تن رسد
اگر صد سپه گردِ ایران دوند
و گر کینه بر خاکِ شیران کنند
همین خاک، باز آتشی برکشد
ز هر سنگ، رزمآوری سرکشد
چو ایران بُوَد، آسمان پا برجاست
دلِ مردمانش چو دریاست، راست
نه از بیمِ دشمن بلرزد دلش
نه تاریک گردد ز دشمن، گلش
همه کوه و دشتش سپاهِ مناند
همه رودهایش پناهِ مناند
من این مرز را دوست دارم هنوز
همان خاکِ خونخوردهی سرفروز
همان مرزِ رستم، همان بومِ شیر
همان کشورِ آفتاب و دلیر
اگر جان بخواهد، فدایِ وطن
که ایران بماناد تا انجمن
که ایران بماناد پیروز و شاد
بر او باد جاوید، فرّ و نژاد
امیر حسین قمچیلی
جایی که انسانها با شعر سخن میگویند