● غزل ۱۳۲ دیوان شمس ●
در میان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بیچون کارها
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست
عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
عاشقان دردکش را در درونه ذوقها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن
تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
شمس تبریزی، تویی خورشید اندر ابر حرف
چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها
معنی این غزل
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️
بیشترِ ما وقتی واژهٔ «عشق» را میشنویم، ناخودآگاه ذهنمان به سمتِ رابطهٔ میانِ دو انسان میرود؛ دلدادگی، وصال، فراق، اشتیاق، یا رنجِ جدایی. اما در جهانِ مولانا، عشق معنایی بسیار گستردهتر، عمیقتر و بنیادیتر دارد. عشق، نزدِ مولانا یک احساس نیست. یک هیجانِ زودگذر نیست. یک وابستگیِ عاطفی هم نیست. بلکه اصلِ حیات است؛ همان نیرویی که اگر لحظهای از عالم برداشته شود، نه تنها انسان، بلکه تمامِ هستی از حرکت بازمیایستد. مولانا جهان را با عقل آغاز نمیکند؛ با عشق آغاز میکند. او معتقد است پیش از آنکه آسمان و زمین پدید آیند، پیش از آنکه زمان معنا پیدا کند، پیش از آنکه روح در کالبدِ انسان دمیده شود، حقیقتی به نامِ عشق وجود داشته است. عشق، نخستین تجلیِ حق و نخستین انگیزهٔ آفرینش است. به همین دلیل در جای دیگری میگوید:
««عشق بود اول، به عالم، پس پدید آمد خرد.»»
یعنی عقل، محصولِ آفرینش است؛ اما عشق، سرچشمهٔ آفرینش. از نگاهِ مولانا، خدا جهان را از روی نیاز نیافرید؛ زیرا ذاتِ الهی از هر نیازی منزّه است. جهان از سرِ عشق پدید آمد؛ عشقی که میل به تجلّی، ظهور و شناخته شدن دارد. پس هر ذرهای در عالم، هر حرکت، هر رویش، هر مرگ، هر تولد و هر کششی که میانِ موجودات وجود دارد، انعکاسی از همان عشقِ نخستین است. به همین دلیل، وقتی مولانا از عشق سخن میگوید، در حقیقت از نیرویی سخن میگوید که عالم را زنده نگه داشته است. در برابرِ این عشق، عقل قرار دارد؛ اما نه هر عقلی.مولانا میانِ «عقلِ کلی» و «عقلِ جزئی» تفاوت میگذارد.
عقلِ کلی، نوری الهی است که خود نیز از حقیقت بهرهمند است؛ اما عقلِ جزئی، همان ذهنِ محاسبهگرِ انسان است؛ ذهنی که همهچیز را با سود و زیان، امنیت و خطر، اثبات و انکار میسنجد. این عقل، جهان را تنها از دریچهٔ حواس میشناسد. هرچه را ببیند، میپذیرد؛ هرچه را نبیند، انکار میکند. برای او، حقیقت همان چیزی است که اندازهگیری شود، تعریف شود و در چارچوبِ مفاهیم بگنجد. اما عشق، از جهانی دیگر سخن میگوید. عشق میگوید حقیقت، بسیار وسیعتر از آن چیزی است که ذهن بتواند درک کند. عشق، زبانِ تجربه است؛ نه استدلال. عشق نمیگوید «فکر میکنم»؛ میگوید «چشیدهام».
عقل، حقیقت را تحلیل میکند؛ عشق، حقیقت را زندگی میکند.
از همین رو، تمامِ این غزل را میتوان گفتوگویی میانِ این دو دانست. یک سو، عقل ایستاده است؛ با تمامِ احتیاطها، ترسها، محاسبات و محدودیتهایش. سوی دیگر، عشق ایستاده است؛ بیهراس، بیمرز و سرشار از یقین. عقل میگوید: «راهی نیست.»عشق پاسخ میدهد: «من بارها از این راه گذشتهام.»
عقل میگوید: «فنا، نابودی است.» عشق میگوید: «آنچه میترسی از دست بدهی، همان حجابِ توست.» عقل، جهان را پایانِ راه میبیند؛ عشق، آغازِ راه. به همین دلیل، مولانا در این غزل نمیخواهد عقل را نابود کند؛ بلکه میخواهد نشان دهد که عقل، تا جایی راهنماست که پایِ تجربهٔ حقیقت به میان نیامده باشد. از آن نقطه به بعد، عقل باید دست در دستِ عشق بگذارد؛ زیرا راهی که عشق میرود، با قدمهای استدلال پیموده نمیشود.
در نگاهِ مولانا، اگر عقل چراغِ راه باشد، عشق خودِ خورشید است. چراغ تا وقتی ارزش دارد که خورشید طلوع نکرده باشد؛ اما وقتی آفتاب برآید، نورِ چراغ دیگر تعیینکننده نیست. پس این غزل، روایتِ برتریِ احساس بر اندیشه نیست؛ بلکه روایتِ برتریِ شهود بر مفهوم، تجربه بر تحلیل و حقیقتِ زیسته بر حقیقتِ اندیشیده است...
در میانِ پردهٔ خون، عشق را گلزارها
عاشقان را با جمالِ عشقِ بیچون کارها
مولانا از همان بیتِ نخست، خواننده را وارد جهانی میکند که منطقِ معمول در آن کار نمیکند. جهانی که در آن، آنچه برای دیگران پایان است، برای عاشق آغاز است؛ آنچه برای دیگران رنج است، برای او شکوفایی است؛ و آنچه در نگاهِ ظاهر، خون و زخم است، در باطن، باغ و گلستان است.
او نمیگوید: «پس از خون، گلزارهاست.»
نمیگوید: «پشتِ پردهٔ خون، گلزارهاست.»
بلکه میگوید:
«در میانِ پردهٔ خون، عشق را گلزارها.»
همین «در میان» تمامِ معنا را عوض میکند. یعنی گلستان، بعد از رنج به وجود نمیآید؛ درست در دلِ همان رنج حضور دارد. پردهٔ خون چیست؟ اگر این بیت را فقط با ظاهرش بخوانیم، خون همان خون است؛ اما مولانا هیچگاه واژهای را تنها در معنای ظاهریاش به کار نمیبرد. این خون، پیش از آنکه خونِ جسم باشد، خونِ جان است. خونِ جگر است. خونِ دل است.
خونِ شبهایی است که انسان با خودش جنگیده است.
خونِ اشکهایی است که کسی ندیده است. خونِ غروری است که آرامآرام شکسته است. خونِ دلبستگیهایی است که یکییکی از دل کنده شدهاند. خونِ «منی» است که سالها بر تختِ وجود نشسته و اکنون باید پایین بیاید. این همان لحظهای است که انسان احساس میکند چیزی در درونش در حالِ مردن است. نه جسم... بلکه تصویری که از خودش ساخته بود. مولانا باور دارد که انسان تا زمانی که به تصویرِ ذهنیِ خودش چسبیده باشد، حقیقت را نمیبیند.
تا وقتی بگوید:
من میدانم...
من میخواهم...
من میفهمم...
من هستم...
هنوز میانِ او و حقیقت، پردهای وجود دارد.
آن پرده، همان «من» است.
و شکستنِ این «من»، همیشه درد دارد.
به همین دلیل، مولانا از خون سخن میگوید.
زیرا تولدِ دوباره، بدونِ مرگِ پیشین ممکن نیست. همانگونه که دانه، تا شکسته نشود، جوانه نمیزند؛ همانگونه که پیله، تا گسسته نشود، پروانه متولد نمیشود؛ همانگونه که شب، تا به نهایتِ تاریکی نرسد، سپیده سر نمیزند؛ انسان نیز تا از خویشتنِ محدود عبور نکند، به حقیقتِ خویش نمیرسد.برای همین است که مولانا میگوید:
تو خون میبینی...
اما من گلستان میبینم.
زیرا نگاهِ عاشق، نگاهِ پایان نیست.
نگاهِ تولد است. عاشق، رنج را دشمنِ خود نمیداند. او میداند که بسیاری از زیباترین دگرگونیهای روح، دقیقاً در همان لحظههایی اتفاق افتادهاند که انسان گمان میکرد همهچیز را از دست داده است. گاهی خدا چیزی را از انسان نمیگیرد تا او را فقیر کند؛ بلکه میگیرد تا جایی برای خودش باز شود.
«عاشقان را با جمالِ عشقِ بیچون کارها»
مولانا در نیممصراع دوم، پرده را از حقیقتِ دیگری برمیدارد.
او نمیگوید عاشقان با «معشوق» کار دارند.
نمیگوید با «زیبایی» کار دارند.
میگوید:
با جمالِ عشقِ بیچون. و این تعبیر، یکی از عمیقترین اصطلاحات عرفان است. «بیچون» یعنی چه؟ هر چیزی که در جهانِ ما وجود دارد، میتوان دربارهاش پرسید:
چگونه است؟
چه رنگی دارد؟
چه اندازهای دارد؟
چه شکلی دارد؟
چه کیفیتی دارد؟
این پرسشها، همه مربوط به عالمِ «چون» هستند؛ یعنی عالمِ صفات، اندازهها، شکلها و کیفیتها. اما حقیقتِ الهی، از نگاهِ عارفان، در این عالم نمیگنجد.
خدا نه رنگ دارد،
نه شکل،
نه اندازه،
نه جهت،
نه کیفیت.
به همین دلیل میگویند: او «بیچون» است.
یعنی نمیتوان دربارهٔ او پرسید:
«چگونه است؟» زیرا هر پاسخی، او را محدود میکند.
️ پس وقتی مولانا از «عشقِ بیچون» سخن میگوید، منظورش عشقی نیست که انسان بتواند آن را توصیف کند.
این عشق، نه احساس است،
نه هیجان،
نه وابستگی.
بلکه حقیقتی است که فقط میتوان آن را زیست.
نه فهمید.
نه تعریف کرد.
عاشق، دربارهٔ عشق نظریه ندارد.
عاشق، عشق را زندگی میکند.
او همانقدر که نمیتواند مزهٔ عسل را برای کسی که هرگز عسل نخورده توضیح دهد، نمیتواند حقیقتِ عشق را نیز با واژهها منتقل کند. تمامِ سخنِ عارفان، اشاره است. هیچیک از آنان ادعا نمیکنند که حقیقت را در کلمات جا دادهاند.
کلمات، تنها انگشتاند... و حقیقت، ماه. اگر کسی تمامِ عمر به انگشت نگاه کند، هرگز ماه را نخواهد دیدپس مولانا در همین نخستین بیت، تمامِ مسیرِ عرفان را پیشِ روی ما میگذارد:
تا خونِ «من» ریخته نشود، گلستانِ «او» آشکار نمیشود. و تا انسان از جهانِ «چون و چرا» عبور نکند، هرگز جمالِ عشقِ «بیچون» را تجربه نخواهد کرد.
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست️ عشق گوید راه هست و رفتهام من بارها
این بیت، شاید یکی از عمیقترین گفتوگوهای تاریخِ عرفان باشد؛ گفتوگویی میانِ دو شیوهٔ متفاوتِ دیدنِ جهان.
یک سو، عقلِ جزئی ایستاده است.
سوی دیگر، عشق.
نه آن عشقِ احساساتی و زودگذر...بلکه عشقی که مولانا آن را راهِ شناختِ حقیقت میداند.
مولانا میگوید:
«شش جهت»
در ظاهر یعنی:
️ بالا
پایین
چپ
راست
پشت
پیشِ رو
اما در زبانِ عرفان، شش جهت فقط اشاره به مکان نیست.
شش جهت، نمادِ تمامِ جهانی است که انسان با حواسش درک میکند. همهٔ آنچه میتوان دید... شنید... اندازه گرفت... اثبات کرد... و دربارهاش استدلال آورد. یعنی تمامِ قلمروِ عقل.
عقل میگوید: جهان همین است. اگر چیزی را نمیبینی... وجود ندارد. اگر اندازهگیری نمیشود... قابلِ اعتماد نیست. اگر قابلِ اثبات نیست... نباید پذیرفته شود. برای عقل، حقیقت همانجایی پایان مییابد که توانِ ادراکِ او پایان مییابد.او گمان میکند مرزِ فهمِ خودش، مرزِ هستی است.
️ اما عشق... لبخند میزند. نه از سرِ تمسخرِ عقل...
بلکه از سرِ تجربه. و با آرامشی عجیب میگوید: «راه هست...»
نه اینکه: شاید راهی باشد... نه اینکه: احتمال دارد...
نه اینکه: شنیدهام... بلکه با اطمینانی که فقط از تجربه میآید، ادامه میدهد: «رفتهام من بارها.» همین یک جمله، فاصلهٔ میانِ عقل و عشق را آشکار میکند ───
دقت کن...
عشق نمیگوید: «فکر میکنم.»
نمیگوید: «استدلالم این است.»
نمیگوید: «کتابی خواندهام.»
نمیگوید: «از استادم شنیدهام.»
میگوید: «رفتهام.»
و این، تفاوتِ میانِ دانستن و بودن است ───
کسی که سالها دربارهٔ دریا کتاب خوانده... شاید بتواند عمقِ آب را اندازه بگیرد. امواج را تحلیل کند. فرمولِ شناوری را توضیح دهد. اما هنوز بویِ دریا را نمیشناسد. هنوز سرمایِ آب را روی پوستش احساس نکرده است. هنوز طعمِ نمک را نچشیده است. هنوز نمیداند غرق شدن در آب یعنی چه.
اما کسی که خود را به دریا سپرده... حتی اگر هیچ فرمولی نداند،حقیقتی را تجربه کرده که با هزار کتاب به دست نمیآید.
مولانا میخواهد بگوید:
عقل، حقیقت را از بیرون تماشا میکند. عشق، در حقیقت زندگی میکند. عقل، نقشه را در دست دارد. عشق، راه را قدم زده است. عقل، دربارهٔ نور سخن میگوید. عشق، در نور ایستاده است.️ به همین دلیل است که عشق با قاطعیت میگوید: «رفتهام من بارها.» زیرا حقیقت، برای عارف، یک نظریه نیست. یک تجربه است. و تجربه، چیزی نیست که بتوان آن را با استدلال به دیگری منتقل کرد. همانگونه که هیچکس نمیتواند طعمِ عسل را برای کسی که هرگز عسل نخورده توضیح دهد؛هیچ عارفی نیز نمیتواند حقیقت را فقط با کلمات منتقل کند. او تنها میتواند بگوید: «راه هست...»
اما برای دیدنش... باید خودت راه بیفتی.
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
مولانا در این بیت، یکی از عمیقترین تفاوتهای میان عقل و عشق را با استعارهای بسیار آشنا بیان میکند؛ بازار.
بازار، جایی است که همهچیز بر پایهٔ معامله شکل میگیرد. هرکس چیزی میآورد تا در برابرش چیزی بگیرد. اگر میبخشد، سودی میخواهد. اگر میخرد، منفعتی میجوید. اگر سرمایهگذاری میکند، انتظارِ بازگشت دارد. بازار، جهانِ حساب و کتاب است؛ جهانِ «داد و ستد».
مولانا میگوید عقل، دقیقاً چنین نگاهی به زندگی دارد.
عقل، حتی وقتی به سراغ معنویت میرود، باز هم با ذهنِ یک تاجر وارد میشود. اگر عبادت میکند، به امیدِ بهشت است. اگر از گناه دوری میکند، از ترسِ دوزخ است. اگر صدقه میدهد، چشم به پاداش دارد. اگر محبت میکند، انتظارِ محبت دارد. اگر میبخشد، دوست دارد بخشیده شود. اگر ایثار میکند، میخواهد دیده شود. عقل، حتی در مقدسترین کارها نیز، آرام و پنهان، مشغولِ محاسبه است. همیشه از خود میپرسد: «سهمِ من از این کار چیست؟» «در برابرِ این از دست دادن، چه به دست خواهم آورد؟» این شیوهٔ عقل، خطا نیست؛ طبیعتِ عقل همین است. عقل برای نظم دادن به زندگی، برای محاسبه، برای سنجشِ سود و زیان آفریده شده است. اگر عقل نبود، انسان نمیتوانست زندگیِ روزمرهٔ خود را اداره کند. اما مشکل از جایی آغاز میشود که عقل میخواهد همان منطقِ بازار را به قلمروِ عشق و حقیقت نیز تعمیم دهد.
مولانا میگوید حقیقتِ عشق، در این بازار نمیگنجد.
عشق، واردِ معامله نمیشود. عشق، زبانِ داد و ستد را نمیفهمد. او نمیگوید: «اگر دوستت داشته باشم، چه نصیبم میشود؟» نمیگوید: «اگر ببخشم، چه خواهی داد؟» عشق، از اساس با منطقِ خرید و فروش بیگانه است.
به همین دلیل، مولانا نمیگوید عشق بازار را ندیده است؛ بلکه میگوید: «عشق دیده زان سوی بازار، او بازارها.» این تعبیر، بسیار لطیف است. یعنی عشق، افقی را میبیند که عقل هنوز به آن نرسیده است. عقل، تنها یک بازار میشناسد؛ بازاری که در آن هر چیز قیمتی دارد و هر معاملهای سود و زیانی. اما عشق، از بازاری سخن میگوید که قانونش با تمامِ بازارهای این جهان تفاوت دارد. در بازارِ دنیا، هرچه بیشتر جمع کنی، ثروتمندتری. اما در بازارِ عشق، هرچه بیشتر ببخشی، غنیتر میشوی. در بازارِ دنیا، از دست دادن یعنی فقیر شدن. اما در بازارِ عشق، درست از همان لحظهای که چیزی را از خودت میبخشی، وسعتِ وجودت آغاز میشود. در بازارِ دنیا، سرمایه را حفظ میکنند. در بازارِ عشق، خودِ سرمایه را خرج میکنند؛ نه از روی اجبار، بلکه از روی شوق. مولانا میخواهد بگوید بزرگترین تفاوتِ عقل و عشق، در نوعِ نگاهشان به زندگی است. عقل، همیشه میپرسد: «چه چیزی نصیبِ من میشود؟» اما عشق میپرسد: «چه چیزی از من میتواند جاری شود؟»
همین یک تفاوت، دو جهانِ کاملاً متفاوت میآفریند. یکی جهانی که انسان در آن، پیوسته در حالِ جمع کردن است؛ و دیگری جهانی که انسان، هرچه بیشتر میبخشد، بیشتر احساسِ بینیازی میکند. در نگاهِ مولانا، عجیبترین قانونِ عالم همین است: در بازارِ دنیا، انسان با گرفتن ثروتمند میشود؛ اما در بازارِ عشق، انسان تنها با بخشیدن، به غنای حقیقی میرسد. زیرا در این بازار، آنچه از دست میرود، دارایی نیست؛ «منیّت» است. و آنچه به دست میآید، چیزی نیست که بتوان خرید؛ بلکه خودِ حقیقت است.
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
این بیت، تنها ستایشِ منصور حلاج نیست؛ بلکه یکی از عمیقترین نگاههای مولانا به حقیقتِ عرفان است.
بیشترِ ما وقتی نامِ منصور را میشنویم، بیدرنگ به یادِ مردی میافتیم که با گفتنِ «أناالحق» به دار آویخته شد. گویی حلاج، استثنایی در تاریخِ عرفان بوده است؛ مردی یگانه که دیگر مانندش تکرار نشده است.
اما مولانا، نگاهِ دیگری دارد.
او نمیگوید: «منصور بزرگ بود.»
میگوید:
«ای بسا منصورِ پنهان...»
همین یک واژه، افقِ معنا را به کلی دگرگون میکند.
یعنی حلاج، تنها یک نفر نبود.
در هر عصر، در هر زمان، و در هر گوشهای از این جهان، انسانهایی بودهاند که به همان مرتبهٔ شهود، فنا و وصال رسیدهاند؛ اما هیچگاه نامی از آنان در کتابهای تاریخ ثبت نشده است.
مولانا میخواهد نگاهِ ما را از شهرت، به حقیقت برگرداند.
از دیدِ او، حقیقت هرگز با شهرت سنجیده نمیشود.
چهبسا انسانی که تمامِ عمرش را در سکوت زیسته باشد و هیچکس از مقامِ باطنیِ او آگاه نشده باشد.
شاید پیرمردی که سالها در روستایی دورافتاده، بیآنکه کسی او را عارف بداند، زندگی کرده است.
شاید زنی که همهٔ عمر، عشقِ الهی را در مهربانی، صبر و خدمت متجلی کرده، بیآنکه حتی نامش بر زبانها جاری شود.
شاید درویشی که مردم او را دیوانه پنداشتهاند.
اما جانِ او، همان راهی را پیموده باشد که منصور پیمود.
مولانا میخواهد بگوید نور، برای نور بودن، احتیاجی به دیده شدن ندارد.
خورشید، حتی اگر هیچکس سر به آسمان بلند نکند، باز هم میتابد.
عارف نیز چنین است.
اگر مردم او را بشناسند، چیزی بر حقیقتش افزوده نمیشود؛ و اگر هیچکس نامش را نداند، از مقامش کاسته نخواهد شد.
در حقیقت، بسیاری از اولیای الهی، گمنام ماندهاند؛ زیرا حقیقت، نیازی به نمایش ندارد.
مصراعِ دوم، لایهای عمیقتر را آشکار میکند:
«ترکِ منبرها بگفته، برشده بر دارها.»
منبر، در اینجا فقط سکوی سخنرانی نیست.
منبر، نمادِ اعتبار، جایگاه، احترام، قدرت، مقبولیت و منزلتِ اجتماعی است.
دار، درست در نقطهٔ مقابلِ آن قرار دارد؛ نمادِ طرد شدن، تنهایی، رنج، و فدا شدن در راهِ حقیقت.
مولانا میگوید عاشقِ حقیقی، آنگاه که حقیقت را مییابد، دیگر حاضر نیست برای حفظِ جایگاهِ خود، آن را پنهان کند.
اگر میانِ حقیقت و آبرو ناچار به انتخاب شود، حقیقت را برمیگزیند.
اگر میانِ محبوب بودن نزدِ مردم و صادق بودن با خدا یکی را انتخاب کند، خدا را انتخاب میکند.
برای همین است که از منبر، به دار میرود.
نه از روی خودنمایی.
نه از روی شجاعتِ ظاهری.
بلکه چون دیگر چیزی در او باقی نمانده که بخواهد از آن محافظت کند.
تمامِ ترسهای انسان، از همان «من» برمیخیزند.
ترس از دست دادنِ آبرو.
ترس از دست دادنِ جایگاه.
ترس از قضاوتِ مردم.
ترس از مرگ.
اما کسی که در عشق، از خود عبور کرده است، دیگر چیزی ندارد که از نابودیِ آن بترسد.
او پیش از آنکه بر دار برود، از خویشتن گذشته است.
دار، تنها آخرین پردهای است که از نگاهِ مردم کنار میرود.
در نگاهِ مولانا، منصور، روزی که بر دار رفت، به حقیقت نرسید.
او بسیار پیشتر، در درونِ خود، از همهٔ دارها گذشته بود.
و شاید جانِ سخنِ مولانا همین باشد:
تاریخ، تنها معدودی از عاشقان را به خاطر سپرده است؛ اما دفترِ عشق، سرشار از منصورهایی است که هیچگاه کسی نامشان را نشنید، و خدا، آنان را بهتر از همه میشناسد.
عاشقان دردکش را در درونه ذوقها
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
این بیت، یکی از شگفتانگیزترین تناقضهای عالمِ عرفان را بیان میکند؛ تناقضی که تا انسان آن را تجربه نکند، شاید هرگز نتواند آن را بفهمد.
اگر از بیرون به زندگیِ یک عاشق نگاه کنی، چیزی جز رنج نمیبینی. فراق. اشک. شبهای بیخوابی. سوز. بیقراری.
انتظار. دلشکستگی. همهچیز، حکایت از اندوه دارد.
اما مولانا میگوید این فقط ظاهرِ ماجراست.
اگر بتوانی از ظاهر عبور کنی و به درونِ عاشق راه پیدا کنی، با جهانی کاملاً متفاوت روبهرو خواهی شد.
جهانی سرشار از ذوق.
آرامش.
سرور.
وسعت.
و لذتی که هیچ شباهتی به شادیهای معمولِ دنیا ندارد.
چگونه ممکن است انسانی هم رنج بکشد و هم در همان رنج، سرشار از شادی باشد؟ پاسخِ مولانا در خودِ عشق نهفته است.
رنج، برای عاشق، صرفاً رنج نیست. رنج، نشانهٔ حضورِ محبوب است. آنچه او را میسوزاند، از همان کسی آمده که جانش به او بسته است. و همین، ماهیتِ درد را دگرگون میکند.
دو انسان ممکن است یک درد را تجربه کنند، اما حقیقتِ آن درد برای هر دو یکسان نیست. یکی از رنج، تنها تلخی را میچشد. دیگری در همان رنج، نشانی از معشوق میبیند.
برای همین، عاشق از درد فرار نمیکند. نه به این دلیل که درد را دوست دارد، بلکه چون میداند این درد، رشتهای است که هنوز او را به محبوب پیوند میدهد.و او میتواند در رنج آزاد باشد در نگاهِ مولانا، دردِ عشق، بیماری نیست. نبضِ حیات است. اگر این درد از دلِ عاشق برداشته شود، شاید آرامتر زندگی کند، اما دیگر عاشق نخواهد بود.
در مقابل، مولانا از «عاقلانِ تیرهدل» سخن میگوید. دقت کن...
نمیگوید همهٔ عاقلان. میگوید عاقلانی که دلشان تیره شده است. یعنی کسانی که همهچیز را فقط با عقلِ حسابگر میسنجند و هیچ روزنهای برای شهود و عشق باقی نگذاشتهاند. ظاهرِ آنان شاید آرام باشد. زندگیشان شاید منظم باشد. کمتر گریه کنند. کمتر بسوزند. اما در درونشان، چیزی جریان دارد که از هر اندوهی سنگینتر است.
«انکار.» انکارِ حقیقت. انکارِ حضور.
انکارِ آن نوری که پیوسته در جانِ انسان میتابد.
مولانا میگوید بزرگترین تاریکی، گریه کردن نیست. بزرگترین تاریکی، انکار کردن است. عاشق، اگرچه میسوزد، اما این سوختن، او را زندهتر میکند.
عاقلِ تیرهدل، اگرچه آرام به نظر میرسد، اما این آرامش، آرامشِ سنگ است؛ نه آرامشِ انسانی که حقیقت را لمس کرده باشد. به همین دلیل، در عرفان، معیارِ خوشبختی، نداشتنِ رنج نیست. بلکه این است که رنج، انسان را به کجا میبرد.
اگر رنج، آدمی را به خودش نزدیکتر کند، نعمت است.
اگر او را از حقیقت دور کند، مصیبت است.
از همین رو، مولانا میگوید عاشق، حتی در میانِ درد، سرشار از ذوق است؛ زیرا میداند هر زخمی که از دستِ محبوب رسیده، پنجرهای است به سوی حضوری عمیقتر.
و این همان رازی است که اهلِ عشق میفهمند، اما برای اهلِ حساب، همیشه عجیب و باورناپذیر باقی میماند.
عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
اگر بخواهم تنها یک بیت را به عنوان قلبِ این غزل انتخاب کنم، بیتردید همین بیت است.
در ظاهر، گفتوگویی ساده میان عقل و عشق است؛ اما در حقیقت، گفتوگوی دو شیوهٔ متفاوتِ زیستن است.
عقل، وقتی واژهٔ «فنا» را میشنود، تنها یک معنا در ذهنش شکل میگیرد:
از دست دادن.
نابود شدن.
تهی شدن.
پایان.
برای عقل، فنا یعنی سقوط. یعنی جایی که انسان، خودش را گم میکند. به همین دلیل هشدار میدهد: «قدم در این راه نگذار؛ آنجا جز خار و رنج چیزی نیست.» اما عشق، با لبخندی آرام پاسخ میدهد: «خار، آنجا نیست... خار، در خودِ توست.»
مولانا با همین یک جمله، تمامِ نگاهِ ما را وارونه میکند.
ما همیشه گمان میکنیم رنج، از جهان میآید.
از آدمها.
از حوادث.
از تقدیر.
از دست دادنها. اما عشق میگوید سرچشمهٔ اصلیِ رنج، بیرون از تو نیست. آنچه تو را میآزارد، خودِ وابستگیِ توست.
خار، خودخواهی است. خار، غروری است که نمیخواهد خم شود. خار، ترسی است که پیوسته میخواهد همهچیز را کنترل کند. خار، تصویرِ مقدسی است که سالها از «خودت» ساختهای و حاضر نیستی فرو بریزد. خار، دلبستگی به آن چیزی است که گمان میکنی بدونِ آن، دیگر وجود نخواهی داشت. خار، همان «من»ی است که مدام میگوید:
«حق با من است.»
«مالِ من است.»
«باید برای من بماند.»
«نباید از دستش بدهم.»
مولانا میگوید: فنا، نابود کردنِ انسان نیست. فنا، نابود شدنِ این خارهاست. انسان، از فنا نمیترسد. «منیّت» از فنا میترسد.
عشق نمیخواهد تو را از میان بردارد. میخواهد آن چیزی را از میان بردارد که سالها میانِ تو و حقیقت ایستاده است.
برای همین، عارفان از فنا سخن میگویند، اما هیچگاه از نابودی سخن نمیگویند.
فنا، مرگ نیست.
نوعی تولد است.
تولدِ انسانی که دیگر بارِ سنگینِ خودخواهی را بر دوش نمیکشد. انسانی که دیگر مجبور نیست مدام از خودش دفاع کند. دیگر چیزی برای اثبات ندارد.
دیگر چیزی برای حفظ کردن ندارد.
و درست از همین نقطه، آزادی آغاز میشود.
آزادی، آن نیست که هرچه میخواهی انجام دهی.
آزادی، آن است که دیگر هیچ خارِ پنهانی، پایِ جانت را زخمی نکند. مولانا میخواهد بگوید ما تمامِ عمر از فنا گریختهایم، چون گمان کردهایم قرار است چیزی را از دست بدهیم.
در حالی که حقیقت، درست برعکس است.
در فنا، هیچچیزِ حقیقی از میان نمیرود.
فقط آنچه حقیقت نبوده، فرو میریزد.
و آنگاه، انسان برای نخستین بار، بیواسطه با خویشتنِ حقیقیِ خود روبهرو میشود.
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن
جایی که انسانها با شعر سخن میگویند